تبليغاتX
Z a B c H e K S a R a


Z a B c H e K S a R a
من دلم هلو میخواد
---فقط همین---
موضوع: جمعه 29 دی1385 2:21 PM

نا كسي گر بر كسي بالا نشيند عيب نيست

 

نا كسي گر بر كسي بالا نشيند عيب نيست

روي دريا خس نشيند عمق دريا گوهر است

دود اگر بالا نشيند كسر شآن شعله نيست

جاي چشم ابرو نگيرد گر چه او بالاتر است

آهن و فولاد از يك كوره مي آيند برون

آن يكي شمشير گردد وان دگر نعل خر است

كره اسب از نجابت در عقب ماند همي

كره خر از خريت پيش پيش مادر است

شست و شاهد هر دو دعوي بزرگي ميكنند

پس چرا انگشت كوچك لايق انگشتر است؟

 

برای تو که بی وفایی

 

با تو هستم

تویی که رویت را  از من بر میگردانی

به چشمانم نگاه کن

 اشکهایم هنوز خشک نشده اند

از چه میترسی  من گناهت را بخشیده ام 

 هیچ کینه ای از تو به دل ندارم

تو را به خدا سپرده ام نه نگران نباش نفرینت نمی کنم

برایت دعا ی خیر میکنم

دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهایت نگذارد  

دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی

پس هرگز نفرینت نخواهم کرد و ترا به خدا خواهم سپرد

تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی .

در کنار هر کس وهر چیز که دوستش داری

سه نامه زیبا ازسه شخصیت مشهور

نامه ای از بتهون!...

هر چند هنوز از بستر شبانه خويش بيرون نيامده ام ولی انديشه ام چون پرستويی بی آشيانه بگرد معبد نام تو معشوقه جاودانم بال و پر ميزند.
با خود فکر ميکنم.
پيوند قلب من با عشق تو پيوندی ابدی است و من قادر نیستم تا واپسین دم حیات ...
تا آندم که خون داغ زندگی ام در رگهایم میدود این پیمان آسمانی را از یاد ببرم.
قادر نیستم جز با تو ...جز در کنار تو سنگینی بار زندگی را بر دوش کشیده و از سرنوشت تو شادمان باشم.
من اینک از تو دورم و این خواست اجتناب ناپذیر تقدیر است که میان ما جدایی انداخته .
این فرمان سرنوشت است که مرا در وادی دور افتاده ای سرگردان ساخته است.ولی من این دوره سرگردانی را تحمل میکنم تا روزی که دگر باره ترا با آن سیمای خدایی ات ...با آن چشمهای جادوگرت ببینم.
ببینم و در آغوشت بفشارم آنقدر که روح شیفته و دیوانه ام با روح تو در آمیخته و همبال با آن به قلمرو فرشتگان پرواز نماید.
خداوندا !
چرا دو نفر همدیگر را اینهمه دوست میدارند ناگریزند دور از هم زندگی کنند ؟...
چرا باید این طور باشد ؟...چرا؟...
زندگی من زندگی ناگوار و درد ناکی است .عشق تو مرا خوشبخت ترین و در عین حال تیره روز ترین مرد گیتی نموده است .من در این سن بیش از هر چیز نیازمند یک زندگی آرام و پا بر جا هستم ولی تو به من بگو آیا در شرایط موجود چنین امری امکان پذیر است؟
هم اکنون بمن خبر رسید که ساعت حرکت پست نزدیک میگردد و من برای آنکه این نامه زودتر به دست تو برسد .برای آنکه بتوانم آنرا با نخستین پست بسویت بفرستم به نوشتن خویش پایان میدهم.
مرا دوست بدار...
بیاد من باش.
نمیدانی امروز ...دیروز...و روزهای پیش چه اشتیاق دردناکی برای دیدن تو...
برای زیارت رخسار مقدس تو داشتم ...تو...تو ای عمر من...ای وجود من .خداحافظ!
هرگز نسبت به قلب حساس و گرم لودیک محبوبت به غلط قضاوت مکن...زیرا این قلب سرشار از عشق همیشه از آن توست.همیشه از آن منست.همیشه از آن ماست.
لودویک با وفای تو

از الیزابت براونیک

عشق هميشه و به هر حال زيباست زيرا عشق است.آتش همه جا يکسان شعله ميکشد خواه در محرابی مقدس باشد خواه در دکه کفاشی.خواه مشت علفی در گوشه خانه ای.عشق نیزآتش سوزان است که يک روز به تو بگويم دوستت دارم .تا به اعجاز اين کلام سراپا دگرگون شوم.وجاذبه کهربايی پيدا کنم .از چهره خود نوری برتافته ببينم که صورت تو را هاله دار در بر گرفته باشد.
حتی در ناچيز ترين عشق ها نشانی از ناچيزی نيست.اگر جز اين بودخدا عشق را برای همه آفرينندگان خود نمي خواست. اين اعجاز عشق است که ازرش هنر طبيعت را بالاتر ميبرد.
واقعا ميخواهی عشقی را که به تو دادم با جملات و کلمات زيبا برايت توصيف کنم .و برای بيان آن به سراغ سجع و قافيه بروم می خواهی اين مشعل را سيلی خور طوفان کنم تا دفتر دلهای پر هيجان خودمان را در برابر ديدگان آرزومندان گشوده باشم .
نه من اين مشعل را به جای بالا گرفتن در پای تو می افکنم زيرا نميخواهم راز عشقی را که در زوايای دلم پنهان کردم و دور از نامحرمان نگاهش داشته ام با نطق و خطابه برای محبوبم فاش کرده باشم .
اجازه بده که برای اثبات عشق زنانه خود .دست به دامان خاموشی زنانه بزنم تا راز غم درونم را برای ديگران فاش نکند .
اگر دوستم داری.شبها به خاطر عشق دوست داشته باش مگر که او را برای نگاهش .برای لبخندش برای حرفهای دل پذيرش .برای طرز سخن گفتنش دوست دارم.مگر او را به خاطر فکرش دوست دارم که مرا مجذوب ميکند ؟مرا به خاطر اينها دوست نداشته باش .زيرا همه اينها در تغييرند و عشقی که زاده آنها باشد نيز با مرگ ايشان ميميرد.
مرا به خاطر اشکهايی که بارها با دست پر مهر خودت بر روی گونه های من خشک کردی دوست نداشته باش. زيرا اکنون با اعجاز عشق تو ديگر از اين غم که مايه نيرومندی من بود اثری باقی نمانده است .
محبوب من .مرا فقط به خاطر عشق دوست داشته باش تا بتوانی جاودانه دوستم داشته باشی...

ازویلیام شکسپیر

خسته و کوفته بسوی بستر خود ميشتابم تا مگر از رنج سفر که تنم را فرسوده است بياسايم .اما در بستر خواب روز تازه ای در سفر من آغاز ميشود زيرا نوبت تلاش روح ما فرا ميرسد .
روح من از اقامتگاه دور افتاده ام چون پارسايی زائر رو به قبله وجود تو مي آورد و ديدگان خواب آلود مرا در دنيای تاريکی که قلمرو برگزيده کوران است گشوده نگاه ميدارد .اما من در تاريکی با چشم دل جمال دل آراي تو را ميبينم که چون گوهر شب چراغی در ظلمتی گورآسا ميدرخشد و چهره شب تيره را با زيبايی خود جوان ميکند .
دلدار من حالا میبینی که هم در روز تن من از رنج کار میفرساید و هم در شب روان واله ام از عشق تو آرام ندارد...
هنگامیکه از دست طالع ناسازگار و تنگ نظری مردم جهان در گوشه تنهایی میگریم و از سرنوشت غم انگیز مینالم ..
وقتی که از جور آسمان ستمکار که گوش به ناله های بی حاصل من نمیدهد شکوه میکنم .زمانیکه حال زار خود را میبینم و بر اقبال بد خویش لعنت میفرستم وآرزو میکنم که چون مردم خوشبخت امیدی در دل ویارانی در پیرامون خود داشتم .وقتی که آرزوی هنرمندی هنرمندان میکنم و حسرت رفاه آنان را میخورم که میتوانند جمله حوسهای خود را به آسانی ارضا کنند.
وقتی که به همه این اندیشه های دور و دراز که مرا از خود بیزار میکند فرو میروم ناگهان یاد از روی دل آرای تو میکنم و روحم چون سحرگاهان که جمال بامدادی را ببیند و نغمه شادی سر دهد از زمین تیره روی بجانب آسمان درخشان میکند و سرود امید میخواند زیرا آنوقت که یاد از عشق تو میکنم خود را چنان توانگر میبینم که مقام خویش را با همه شاهان جهان برابر نمینهم.

 

اگر ان ترک شیرازی....

حافظ مي گويد:

      اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را

      به خال هندويش بخشم سمر قند و بخارا را

خيام به حافظ :

       اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را

       به خال هندويش بخشم سرو دست وتن وپا را

       هر آنكه چيز مي بخشد ز مال وخويش مي بخشد

       نه چون حافظ كه بخشيده است سمر قند و بخارا را

شهريار به خيام:

      اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را

      به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا ء را

      هرآنكه چيز مي بخشد بسان  مرد  مي بخشد

      نه چون خيام كه بخشيد دست سر ودست وتن وپا را

      سر ودست وتن وپا را به خاك گور مي بخشند

      نه بر آن ترك شيرازي كه برده است جمله دل ها را

 

من که هیچی رو نمی بخشم اونا که بخشیدن پشیمونن

 

 

 

دیو و دلبر

روزی روزگاری در سرزمينی دوردست شاهزاده جوانی درکاخی درخشان مي زيست. او اگرچه هر چه می خواست در اختيار داشت اما شاهزاده ای خودخواه نامهربان وبدجنس بود. تا اينکه در يک شب سردزمستاني پيرزن گدايي به قصرآمد و يک شاخه گل رزبه او هديه کردتادرازای آن بتواندشب را به دور از سرمای سخت درآنجاسپری کند. اماشاهزاده با ديدن ظاهر نحيف اوبه هديه اش خنديد واوراازقصربيرون کرد. امااوبه شاهزاده تذکردادکه نبايدگول ظاهرراخورد. چون زيبايي دردرون انسانهاست ولي شاهزاده دوباره اورابيرون کرد. ناگهان پيرزن به دختری زيباتبديل شد. شاهزاده سعي کردعذرخواهي کند ولي ديگر ديرشده بود. پيرزن شاهزاده را به ديو وحشتناکي مبدل کرد چون محبتي درقلب شاهزاده باقي نمانده بود. اوهمه کسانيکه در قصر زندگي مي کردند طلسم کرد. شاهزاده به خاطر خجالت از شکل هيولايي خودش رادر قصر پنها کرد. آئينه سحرآميز تنها وسيله ای بود که اوراازدنيای بيرون مطلع می کرد. گل سرخي که پيرزن به او هديه داده بود واقعا گل زيبايی بود ومقرر شده بود تا بيست ويکمين سال زندگي او باقي بماند. اگراو قبل از اينکه آخرين گلبرگ گل سرخ بيفتد بتواند کسي را دوست داشته باشد و دل کسی را به دست آورد طلسم باطل خواهد شد وگرنه او محکوم خواهد بود تا ابد به شکل هيولا باقي بماند.

سالها می گذشتند واو روز به روز غمگين تر می شد و بيشتر اميدش راازدست می داد؛ چرا که چه کسی می تواند يک هيولا را دوست داشته باشد؟.........................

                              برگرفته از داستان ديو و دلبر

 

اینو قبول داری

به قول رضا صادقی:

          ما رو باش که فکز می کردیم میشه عاشق بودو موند.........................

         دلخوش هر کی شدیم تو زرد از آب در اومدش.......................

 

         ما به مشکی دل خوشیم دو رنگیا رو بی خیال................

          چی فکر می کردیم...هه.....چی شد..................

اینو تو یه وبلاگ دیدم خوشم اومد گفتم بزارم شاید شما هم خوشتون بیاد

چه درديست در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي تنها نشستن براي ديگران چون كوه بودن ولي در چشم خود آرام شكستن براي هر لبي شعري سرودن ولي لبهاي خود همواره بستن به رسم دوستي دستي فشردن ولي با هر سخن قلبي شكستن به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولي در بطن خود غوغا نشستن

آرزو

آرزو دارم كه مرگت را ببينم

بر مزارت دسته هاي گل بچينم

آرزو دارم ببينم پر گناهي

مرده اي در دوزخي و رو سياهي

جاي اينكه عاشق زار تو باشم

آرزو دارم عزادار تو باشم

بهتر از هر عاشقي نازت كشيدم

در عوض نامردمي ها از تو ديدم

هر كجائي راه خوشبختي نيائي

راحت و بي دغدغه هرگز نخوابي

هر كجائي آب خوش هرگز ننوشي

يا لباس عافيت هرگز نپوشي

جاي اينكه عاشق زار تو باشم

آرزو دارم عزادار تو باشم !

اي چپاولگر توئي وحشي تر از ببر

وحشيانه حمله ديگر كني سر

...

 

دکتر علی شریعتی

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم, كه از خاك گلويم سوتكي سازد

گلويم سوتكي باشد

بدست كودكي گستاخ و بازيگوش

واو يكريز و پي در پي

دم خويش را در گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدين سان بشكند در من

سكوت مرگبارم را

 

 

گفتگو با خدا

 

شبي در خواب ديدم با خداي خود به گفتگو نشسته‌ام.

پرسيد: پس تو مي‌خواهي با من گفتگو كني؟

پاسخ دادم: اگر وقتي براي اين كار داشته باشيد.

و لبخندي زد: وقت من لايزال است

اكنون بگو چه سؤالي از من داري؟

پرسيدم: كدام فعل نوع بشر، بيشتر تو را متعجب مي‌كند؟

و پاسخ داد:

اينكه از كودكي خود مي‌گريزند و دوست دارند بزرگ شوند

و هنگامي كه بزرگ شدند، دوست دارند بار ديگر كودك باشند.

اينكه سلامتشان را از دست مي‌دهند تا به پول برسند…

و آنگاه، پول خود را خرج مي‌كنند تا سلامتيشان را بار ديگر به دست آورند.

اينكه با تفكر زياد در مورد آينده، فراموش مي‌كنند كه به حال فكر كنند

گويي، آنها نه در حال زندگي مي‌كنند و نه در آينده.

اينكه به گونه‌اي زندگي مي‌كنند كه گويا هيچگاه نخواهند مرد

و آنگونه

مي‌ميرند كه گويا هيچ وقت زنده نبوده‌اند.

 

 

***

 

آنگاه دست‌هاي مرا گرفت

و ما لختي ساكت مانديم.

آن وقت من پرسيدم:

والدين بايد در پي آموختن چه درسهايي به فرزندان خود باشند؟

و پاسخ داد:

ياد بگيرند كه آنها نمي‌توانند كسي را مجبور كنند كه دوستشان داشته باشد.

تنها كاري كه مي‌توانند بكنند، آن است كه خودشان كاري بكنند كه دوست داشتني باشند

ياد بگيرند كه پسنديده نيست خود را با ديگران مقايسه كنند.

ياد بگيرند كه با تمرين بخشيدن، بخشنده باشند.

ياد بگيرند كه فقط چند ثانيه طول مي‌كشد تا عشق به ديگران زخمي بر دلشان بگذارد

اما سال‌ها طول مي‌كشد تا اين زخم‌ها التيام پيدا كنند

ياد بگيرند كه ثروتمند، كسي نيست كه بيشترين را داشته باشد؛

ثروتمند كسي است كه كمترين احتياج را داشته باشد.

ياد بگيرند كساني هستند كه او را عميقاً دوست دارند اما خيلي ساده، هنوز نياموخته‌اند كه احساس خود را چگونه ابراز كنند يا نشان بدهند.

ياد بگيرند كه دو نفر ممكن است در يك زمان به يك چيز نظر بكنند

و هر يك، برداشت متفاوتي از آن داشته باشند

ياد بگيرند كه كافي نيست فقط يكديگر را ببخشند، بلكه آنها ياد بگيرند كه خود را

نيز ببخشند.

 

 

***

 

در نهايت خشوع از اينكه پاسخ سؤالاتم را داده بود

تشكر كردم و پرسيدم: چيز ديگري هست كه دوست داشته باشي بچه‌ها بدانند؟

لبخندي زد و گفت: فقط اين را بدانند كه من همه جا هستم… هميشه

 

 

1 نوشته شده توسط | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين
Penguin Linksbox

با قرار دادن اين لينك باكس در سايت يا وبلاگتان و اطلاع به ما آمار خود دا تا 1000% افزايش دهيد.

 
Copyright © 2006 - Site bus: & Designer: Hessam Sedaghati